اندیشیدن
درسکوت.
آن که می اندیشد
به ناچار دم فرو می بندد.
اما آنگاه که زمانه
زخم خورده و معصوم
به شهادتش طلبد
به هزار زبان سخن خواهد گفت.
احمد شاملو - مجموعه ی مدایح بی صله

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط امید
|
مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان میبرند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد میزند و خدا و پیغمبر را به شهادت میگیرد که « والله، بالله من زندهام! چطور میخواهید مرا به خاک بسپارید؟ اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده ومیگویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ میگوید. مُرده.مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمیافتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش میبریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست.
کتاب کوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو

نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط امید
|
يارو نشسته بوده پشت بنز آخرين سيستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان ميرفته، يهو ميبينه يك موتور گازي ازش جلو زد! خيلي شاكي ميشه، پا رو ميگذاره رو گاز، با سرعت دويست از بغل موتوره رد ميشه. يك مدت واسه خودش خوش و خرم ميره، يهو ميبينه متور گازيه غيييييژ ازش جلو زد! ديگه پاك قاط ميزنه، پا رو تا ته ميگذاره رو گاز، با دويست و چهل تا از موتوره جلو ميزنه. همينجور داشته با آخرين سرعت ميرفته، يهو ميبينه، موتور گازيه مثل تير از بغلش رد شد!! طرف كم مياره، راهنما ميزنه كنار به موتوريه هم علامت ميده بزنه كنار.
خلاصه دوتايي واميستن كنار اتوبان، يارو پياده ميشه، ميره جلو موتوريه، ميگه: آقا تو خدايي! من مخلصتم، فقط بگو چطور با اين موتور گازي كل مارو خوابوندي؟!
موتوريه با رنگ پريده، نفس زنان ميگه: والله... داداش.... خدا پدرت رو بيامرزه واستادي... آخه... كش شلوارم گير كرده به آينه بغلت
نتیجه اخلاقی:
اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارند ببینید کش شلوارشان به کجا گیر کرده!

نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط امید
|
سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند
و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما…
کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟…
زمین سلامت می کنیم
و ابرها درودتان باد و
چون همیشه امیدوار
وسال نومبارک

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط امید
|
وقتی سخنرانی بود همه میآمدند، نمیشد جلودارشان شد، با حجاب و بیحجاب، آنوقت مخالفین خرده میگرفتند که: چرا عدهای دختر با مینیژوپ میآیند پای سخنرانیتان؟!
دکتر هم جواب زیرکانهای میداد:
ـ آخه اونا بد میان، شما چرا نگاه میکنین؟
آن روز هم یکی رو به دکتر ایستاد و گفت: «آقا، شما نمیخوای هیچکاری بکنی؟! یه عده نسوان جلوی در جمع شدن، با یک وضع بدی!»
دکتر پرسید: یعنی باز هم یکی بیحجاب آمده؟
ـ نه آقا! ولی زیر چادرش دامن پوشیده!
دکتر خندید و در حالی که زیر چشمی نگاهش میکرد، گفت:
ـ مومن! زیر چادر دامن پوشیدن منکر است یا از توی جمعیت زیر چادر مردم رو دید زدن!؟
(خاطراتی از دکترعلی شریعتی )

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط امید
|
دخترک تنها بود. به دیواری آجری و مخروبه تکیه داده بود. سرمای اسفالت پوست
انگشتان پایش را تکه تکه کرده بود. صدای لخ لخ کفشی از ته کوچه شنیده
میشد. مردی بود، با پالتویی سیاه، نان سنگکی در دست داشت…نزدیک و نزدیک
تر شد. بوی نان دخترک را از خود بی خود کرده بود. چشمانش فقط نان می دید،
بینی اش فقط بوی نان استشمام می کرد و دستهایش فقط با تکه ای نان گرم می
شد. مرد از کنارش گذشت، سرد و بی روح، دخترک را زیر چشمی ورانداز کرد و
گذشت. دخترک دوباره سردش شد، پاهایش بی حس شد نمی دانست که چه شده بیشتر می
لرزد و بیشتر گرسنه شده است. چشمانش لحظه به لحظه سردتر می
شد…
صبح شده است…صدای برخوردهای فلزها به زمین شنیده می شود. صدای سکه هایی
است که کنار جسد دخترک می اندازند اما او دیگر نه احساس سرما می کند و نه
گرسنه است و نه از بوی نان سنگک مست است…

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 5:17 قبل از ظهر  توسط امید
|
خدای من!
خواندمت پاسخم گفتی
از تو خواستم عطایم کردی
به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی
به تو تکیه کردم نجاتم دادی
به تو پناه آوردم حمایتم کردی
خدایا!
از خیمه گاه رحمتت بیرونمان مکن
از آستان مهرت نومیدم مساز
آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکش
از درگاه خویشت ما را مران
ای خدای مهربان!
بر من روزی حلالت را وسعت بخش و جسم ودینم را سلامت بدارو خوف و وحشتم را به آرامش و انست مبدل کن
و از آتش جهنم رهایم ساز
خدای من!
تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام
تو این قدر دلسوز منی!
خدایا!
تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد ؟
تو کی غایب بودی که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کی پنهان بودی که ظهورت نشانه بخواهد؟
کور باد آن چشمی که تو را ناظر خویش نبیند
کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو در نیابد
بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود
و زیان کار باد سودای بنده ای که عشق تو نصیب ندارد
خدای من !
مرا از سیطره ذلت بار نفس نجات بده
و پیش از آنکه خاک چور بر اندامم نشیند از شک و شرک رهایی ام بخش
خدای من !
چگونه نومید باشم در حالی که تو امید منی!
چگونه سستی بگیرم در حالی که تکیه گاه منی!
خدای من!
اگر آنچه از تو خواسته ام عنایت فرمایی محرومیت از غیر از آن زیان ندارد
و اگر عطا نکنی هرچه عطا جز آن منفعت ندارد
یا رب!یا رب!یا رب!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 3:56 قبل از ظهر  توسط امید
|
سلام، به تو سلام می دهم و با تو سخن می گویم، اما چگونه با تو حرف بزنم؟ در حالی که به گفته هایت پشت کرده ام؟ چگونه در اقیانوس عشقت غوطه خورم در حالی که در قلب کویرم؟ چگونه شمیم با تو بودن را استشمام کنم در حالی که در مزبله مادیات جان می سپارم؟ من با تو چه بگویم؟ چه دارم که بگویم؟ حال قلبم در کلام نمی گنجد، و در وصف نمی آید، سخن از بیان درونم عاجز است.
دلم شهپر عشق دراورد و قاف تا قاف جهان را گشت ولی دلپذیر تر از قله قاف تو جایی نیافت.
تو ای پرواز پروازم! تو ای اوج نیازم! تو ای پای رفتنم! تو ای دلیل بودنم! تو ای کلام گفتارم! تو ای منظر دیدارم! تو ای همه هستی ام! تو ای شراب مستی ام!
بیا که اسیر در زمینم، خشکیده در جایم، نیستم، گنگم، نابینا و هوشیارم! دل، رفت و دید و عاشق شد، اما تن نمی رود، می رنجاند، می آزارد.
خدایا! یاری ام کن.
معشوقا! عطشان عشقه عشقت بر شجرهه وجودم غوغا می کند، سیرابش کن.
خدایا! جاودان آتشبان آتش عشقت در وجودم باش، ضجه عاجزانه ام را بشنو و روحم را، که از فرط خستگی از انتظار دیدارت، سر به دیوار تن می کوبد، عروج، مژده ده.
مرا دریاب در منتهای فقر فضایل، مرا دریاب در انتهای کوچه های تنگ رذایل.
مرا دریاب در اعماق گندآب بی تو بودن و بیاموز به من سبز بودنرا، به من بیاموز جوانه زدن را.
خدای من! مرا دریاب در میان گردباد دلبستگیها که می شکند ساقه وجودم را، وجودی که هزار غنچه عشق دارد، هزار غنچه عشق.
مرا دریاب قبل از شکستن، پیش از آنکه در سیاهی همچون یلدای گناهان محو شوم.
ای ماندگار! ای ماندنی ترین عشق! ای رعناترین! ای یکتا یاور ناز! ای شیرین زیستن! ای باعث بزرگی! ای بزرگ! ای جدا از من و با من! ای بی نیاز از من و دوستدار من! ای استاد مهربانی! ای مهربان! ای صادقترین!
این صدای من است عاشقانه ترین صدایی که می خواند! صمیمانه ترین سخن ها را در دوستی ات، که بسی کمتر از دل است، می گویم: از دست رفتن را برای به دست آوردنت با تمام وجود استقبال می کنم و شادمان از مهر تو در سینه ام، به دنیا می خندم.
تو بگو چگونه سپاس گویم نعمات بی دریغت را، که بر من فرو ریخته ای! آه! زبانی نیست، عملی نیست، تحفه ای نست در سپاس این همه بخشایش.
این اشک های بی حساب، قصری از آینه خواهند شد نمایانگر تو در آسمان، برای عاشق ترین نادان! نادان ترین عاشق!
ای تواناترین عشق! توانی ده بسیار، در گذشتن از بندگانت که می توانی،و مهربانیی سرشار، بی کران، عظیم، بی نظیر، پاک، خالص چنان خودت. یاری کن زندگی را، نه آن گونه که هست، بلکه همان گونه که باید باشد، باور کنم.
پاکترینم! به صداقت احساسم سوگند به پاکی خودت، دوستت دارم. ای تو در امروز و فردای من! به خلوص کلامت سوگند، این عشق سرشار را تو در سینه ام نهاده ای.
شریفا! کار من به کارگیری تشبیه و استعاره نیست و مهارتی هم در نگارش ندارم. نمی دانم چه می گویم تنها از گرمی خوب نگاهت حرفهایی می گویم که نشان دوستی بی حد من است.
اما نه، نیست!
بگذار بارانت را بر خود احساس کنم آه، ای بارش مکرر نور!
بگذار به یقین در دوستی ات برسم و رود زیبایی شوم که از میان سبزه زاران به آرامی و طنازی و دلپذیری و رعنایی راه رسیدن به دریا را عاشقانه می پوید و شاید در انتظار رسیدن نیست که، شوق رفتن و در راه بودن، خود، شعفی عاشقانه است.
ید از تار و پودهای خوب بودن بگریزم و خوبی را چنان که تو خواهانی زنده گردانم.
آه، ای عزیزم! من در تو روییده ام، از تو نور و آب و خاک و استعداد رویش گرفته ام، سبز شده ام، گل کرده ام و از باغچه عشق تو هیچ دست هرزی جدایم نتواند کرد و اگر اندکی جدایی باشد دوباره رویشی سریع می آغازم. چه، من گیاهی خودرو هستم، پس لذت بالیدن را به من بچشان.
اندیشه هایم به بزرگی می گرایند و از چون دیگران بودن می گریزند. انگیزه هایم آینه تو هستند.
_________________
كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ -وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ
تمام كساني كه روي آن (زمين) هستند فاني ميشوند.و تنها ذات ذو الجلال و گرامي پروردگارت باقي ميماند.

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 2:35 قبل از ظهر  توسط امید
|
خدای خوبم!
اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا از وجود جهنم نجات دهی از شعله های آن
مرا رهایی دهی، همان بهتر که در آن شعله ها مرا بسوزانی
و اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا به بهشت فراخوانی و در آن جای دهی ؛ درهای بهشت را برویم بسته نگهدار ،
ولی اگر برای خاطر تو به سویت می آیم
خدایم!
مرا از خودت مران .
تو گرانبهاترین دارایی من در این دنیا هستی ، بگذار تا ابد در کنارت لانه کنم
ای بزرگ ! ای مهربان ! ای بخشاینده و ای عاشق! ای صاحب غروب زیبا! ای خالق باران رحمت ! ای بخشاینده هر گناه و معصیت! ای رئوفا! ای شکورا! ای قادر بی انتها! ای مطلق هر چیز ! ای مسلط بر هر امور! ای صاحب هر نسیم ! ای فرمانبردان موجهای سرکش! ای خالق مخلوق! ای شاهد هر ماجرا! ای پدیدآورنده هر اتفاق! ای نازنین مهربان! ای قدرت مطلق! ای برازنده سلطنت! ای نگاه دارنده ایمان ما! ای فرمانده آتش ! ای فرمانده آب و خاک و باد ای طرفه نگار بی رقیب ! ای معشوقه من در عشق بازی! ای گستره قدرت و جلال! ای شکافنده دو دریا! ای زنده کننده هر مرده ای ! ای بینا کننده هر کوری! ای آنکه بی اذن تو برگی از شاخه جدا نمی شود و قطره از آسمان نمی بارد! ای گم شده در هستی و محیط! ای خاق صدای زیبای بلبل! ای تمام معنی هر چه زیبائی است! ای پدیدار کننده مه و باران! ای جاری کننده رود در جنگل! ای خالق بوی خاک پس از باران! تو را به وجودت قسم! تو را عشقی که در درون دو دل تنها قرار داده ای! تو را به لحظه ای که دلها برای شنیدن صدایت می تپد ! تو را قسم به لحظه لقایت! از گناهان ما بگذر - ما را در کنار خودت محشور کن - ما را به رضایت به بهشت بفرست ما را به لیاقتمان راهی رضوانت کن خداوندا ما را به رحمتت مورد قضاوت قرار ده نه به عدالتت چرا که رسوای جهانیم

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 3:5 قبل از ظهر  توسط امید
|
آموخته ام... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي.
آموخته ام... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است.
آموخته ام... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت.
آموخته ام... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم.
آموخته ام... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم.
آموخته ام... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي.
آموخته ام... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است.
آموخته ام... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند.
آموخته ام... که پول شخصيت نمي خرد. آموخته ام... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند. آموخته ام... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم. آموخته ام... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد. آموخته ام... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان. آموخته ام... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد. آموخته ام... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم. آموخته ام... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم. آموخته ام... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد آموخته ام... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم. آموخته ام...که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد.

نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط امید
|